تبلیغات
ملکوت سخن
قالب وبلاگ

ملکوت سخن
 
نویسندگان
نظر سنجی
وبلاگ ملکوت سخن را چگونه ارزیابی می‌کنید؟





چت باکس


فصل تابستان بود و اکثر شاگردان استاد یعقوب قمری شریف آبادی در تعطیلات بسر می‌بردند. روزی به ایشان پیشنهاد داده شد که به اتفاق شاگردان خویش شب را به حرم حضرت امام خمینی (قدس سرّه) مشرّف شوند و در جوار مرقد مطهر آن عارف عارفان نشستی روحانی داشته باشند. استاد نیز در کمال صفا و متانت پذیرفتند. به هنگام غروب وسایل لازم تدارک دیده شد و چون تعداد افراد زیاد بود، قرار شد تا با یک اتوبوس حرکت انجام گیرد.

مقدمه کوتاهی که در اینجا به بیان می‌باشد این است که در همسایگی حضرت استاد خانواده‌ای زندگی می‌کردند که در آن موقع به تأثیر از سخنان دیگران نسبت به جناب استاد اندگی بدبینی و کدورت ضعیف داشتند. جناب استاد در نهایت تواضع برای اینکه آن کدورتها برطرف شود به آن خانواده محترم پیشنهاد نمودند تا همراه آنان به زیارت حرم مطهر امام (ره) مشرّف گردند. اما اصرار استاد بی‌نتیجه ماند و عدم پذیرش آنها باعث شد تا از آن زیارت روحانی بی‌نصیب شوند. خانم سمیه رهنمای منفرد، دختر 10 ساله آن خانواده که شوق و علاقه عجیبی به زیارت حضرت امام (قدس سرّه) داشت، از پدر و مادر خویش خواست تا پیشنهاد استاد را بپذیرند، اما غبار کدورت قلبی مانع از آن گشت تا به سخنان دختر ترتیب اثر بدهند. پس از مدتی زنان و کودکان در انتها و مردان در جلوی اتوبوس نشستند و آنجا را به مقصد بهشت زهرا ترک گفتند.

غم و حسرت بر دل دخترک 10 ساله می‌نشست و حزن و اندوه این محرومیت، قلب کوچکش را فرا گرفت. گویی روحش می‌خواست به یکباره پر کشد و به زیارت آن روح طیب بشتابد. سمیه وقتی از زیارت ناامید شد، رو به والدین خود کرد و این‌گونه پرده از حقیقت برداشت که «اکنون نگذاشته‌اید به همراه آقای قمری بروم، بدانید که امشب شب آخر زندگی‌ام می‌باشد و من خواهم مرد. مرا در بهشت زهرا نزدیک حرم امام دفن کنید». اما پدر و مادرش این الهام غیبی را به شوخی تلقی کرده و توجهی به آن ننمودند. سپس تا ساعت 9 شب جلوی در خانه‌شان را آب و جارو کرد و بعد خطاب به پدر و مادر خویش اظهار داشت: «فردا مهمان زیادی خواهیم داشت، خودتان را برای پذیرایی از آنها آماده کنید.»

آن شب اگرچه شاگردان جناب استاد به اتفاق حضرتش به دیدار امام عاشقان و عارفان شتافتند ولی دخترک نیز انتظار امام را می‌کشید و آنگاه که روح‌الله، سمیه را به سوی خویش فرا خواند از روی اشتیاق، ندای امام و مقتدایش را لبیک گفت و روحش به سوی سرچشمه نور پرواز کرد و به شوق دیدار جان باخت. صبح هنگام که پدر و مادرش او را برای نماز صبح صدا زدند هرگز برنخاست. آری روحش به آسمان پر کشیده بود و از قفس تن رهیده بود.

فردای آن شب استاد معظم به همراه شاگردان خویش برای عرض تسلیت به خانه دخترک معصوم رفتند و تسلی دل پدر و مادر او شدند.

سه شب پس از رحلت سمیه، سحرگاهان که حضرت استاد در جایگاه عبادت خویش مشغول عبادت بودند، در عالم مشاهده دیدند که در به آرامی باز شد. گویی کسی قصد ورود داشت. سمیه بود، ولی با لباسی سفید و بلند و چهره‌ای نورانی به همراه بویی خوش که موهایش تا اطراف کمرش را پوشانده بود. پس از ورود نگاهی به سیمای استاد انداخت و به عنوان عرض ادب و احترام سری تکان داد. سپس یک قدم به طرف استاد نهاد و از روی تاقچه کوچکی که در سمت راست در قرار داشت، یک تاج بسیار زیبا را که از مروارید و یاقوت و دیگر زینت آلات درست شده بود برداشته، به آرامی روی سرش قرار داد. سپس نگاهی به حضرت استاد انداخت. لحظاتی به همان حالت ایستاده باقی ماند، لبخندی زد و خیلی مؤدب به عقب گام برداشت و از آنجا خارج شد و در را نیز به آرامی بست.

شب بعد، سمیه به خواب پدر بزرگوارش آمد. پدر در خواب دید دخترش با یک تبر زین از پنجره اتاق وارد منزلشان شده، آن را به دست پدرش داد و گفت: «پدر جان این تبر را بگیر و ریشه نفاق را بزن.»

روشن ترین پیام این خواب آن است که وقتی سمیه در عالم باطن مقام عظیم و سلطنت معنوی حضرت استاد معظم را دیده بود، مؤدبانه به محضرش شتافت تا از سوی ایشان مکرم به تاج کرامت و ورود در قلعه ولایت رحمانی گردد و پس از آن نیز خانواده خود را به زدودن ریشه‌های نفاق و دودلی نسبت به جناب استاد دعوت نمود و از آنها خواست تا با تبر واقع‌بینی و ایمان و اعتقاد به اولیای حق کدورتها را از بین ببرند. بحمدالله هم‌اکنون اعتقاد و حال خوش آنها نسبت به استاد زایدالوصف شده است. حضرت استاد نیز پس از آن مشاهده معنوی، شعری هفت‌بیتی در مورد سمیه که در حقیقت زبان حال سمیه از زبان حضرت ایشان بیان گردیده، می‌سرایند که هم‌اینک این هفت بیت بر روی سنگ مزارش واقع در بهشت زهرا حک شده است.

متن رضایت والدین محترم سمیه رهنمای منفرد، مبنی بر چاپ حکایت روحانی «سمیه فرشته کوی عشق» در این کتاب.

برگرفته از کتاب سجده رمز خلاقیت عشق (نویسنده: علی نعیم‌الدّین خانی)




طبقه بندی: بزرگان،
[ 22 آبان 91 ] [ 23:05 ] [ لقمان قمری ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :