تبلیغات
ملکوت سخن
قالب وبلاگ

ملکوت سخن
 
نویسندگان
نظر سنجی
وبلاگ ملکوت سخن را چگونه ارزیابی می‌کنید؟





چت باکس


پیرى، از مریدان خود پرسید: «هیچ كارى و اثرى از شما سر زده است كه سودى براى دیگرى داشته باشد؟» یكى گفت: «من امیر بودم. گدایى به در خانه من آمد. چیزى خواست. من جامه خود و انگشتر ملوكانه به او دادم و او را بر تخت شاهى نشاندم و خود به حلقه درویشان پیوستم.»
دیگرى گفت:«از جایى می‏گذشتم. یكى را گرفته بودند و می ‏خواستند كه دستش را ببرند. من دست خود فدا كردم و اینك یك دست ندارم.»
پیر گفت: «شما آنچه كردید در حق دو شخص معین كردید. مؤمن چون آفتاب و مهتاب است كه منفعت او به همگان می ‏رسد و كسى از او بی نصیب نیست. آیا چنین منفعتى از شما به خلق خدا رسیده است؟»



طبقه بندی: داستان و حکایت،
[ 8 فروردین 91 ] [ 11:34 ] [ لقمان قمری ]
پس از آن كه حضرت مریم(س) از دنیا رفت حضرت مسیح(ع) جنازه مادرش را پس از تطهیر به خاك سپرد. پس روح مادر را در خواب دید. مسیح پرسید: مادر! آیا هیچ آرزویى دارى؟
مریم(س) پاسخ داد: آرى، آرزویم این است كه در دنیا بودم و شبهاى سرد زمستانى به مناجات و عبادت در درگاه خدا به بامداد مى رساندم، و روزهاى گرم تابستانى را روزه مى گرفتم.

حكایت هاى شنیدنى، ج 5،ص 62.



طبقه بندی: داستان و حکایت،
[ 22 اسفند 90 ] [ 15:01 ] [ لقمان قمری ]
مرحوم استاد آیت الله الهى قمشه اى در حالى كه یكى از افراد شاخص ‍ در علم و فرهنگ و ادب بودند مع ذلك زندگى ساده و بى آلایشى داشتند.
مرحوم استاد الهى قمشه اى با آنكه مى توانست زندگى مرفهى فراهم آورد لیكن همواره سعى داشت از ظواهر دنیوى چشم بپوشد.
یكى از شاگردانش در این باره گفته است: به ظواهر دنیا بسیار بى علاقه بود مثلا علاقه اى نداشت در منزلش تلویزیون و یا رادیو باشد تا مبادا وقت فرزندانش هدر رود. كلا یك روحیه بى نیازى و استغنا و دورى از تعلقات مادى در ایشان وجود داشت كه انسان هر وقت به منزلش وارد مى شد تمام تعلقات دنیوى را فراموش مى كرد.
در آسمان معرفت، ص 233



طبقه بندی: داستان و حکایت،
[ 14 اسفند 90 ] [ 19:37 ] [ لقمان قمری ]

به رسول خدا(ص) در گرفتن وحى بدون واسطه حالتى دست می ‏داد كه از خود، و جهان پیرامون خود، به گونه‏اى بی توجّه بود كه دیگران فكر می ‏كردند، پیامبر بیهوش است،در حالى كه مدهوش بود.

حضرت امیرالمؤمنین(علیه السلام) نیز در سجده نماز شب، با توجّه به عظمت خدا، مدهوش می ‏شد كه دیگران فكر می ‏كردند، حضرت بیهوش شده است.

در جنگ صفّین كه پیكانِ تیرى در پاى حضرت فرو رفته و مانده بود و جرّاح نمی ‏توانست آن را بیرون بیاورد، و شكافتن پوست و گوشت پا، نیز عمیق بود تا پیكان تیر بیرون آید،

ادامه مطلب

طبقه بندی: داستان و حکایت،
[ 4 بهمن 90 ] [ 23:28 ] [ لقمان قمری ]
یكی از اصحاب خاص امام صادق(ع) كه مدت هفت سال از محضر ایشان كسب دانش نمود. گویند بعد از هفت سال، روزی حضرت به او فرمودند: ‌«كتابی را از طاقچه اطاق بیاور.» وی پاسخ داد: «طاقچه در كجاست؟» حضرت فرمود: «تا به حال طاقچه‌ای در این خانه ندیده‌ای؟» جواب داد: «من برای دیدن خانه و طاقچه نیامده‌ام، بلكه جهت دیدن طاق ابروی شما كه قبله اولیایی آمده‌ام.» (برای كسب فیض و درك معانی والای انسانیت آمده‌ام.) حضرت فرمود: «كار تحصیل تو تمام است. باید به ولایت خود رفته و خلق را راهنمایی نموده و آنان را به راه حق دعوت نمایی.»
منبع: سایت حیات اندیشه



طبقه بندی: داستان و حکایت،
[ 15 دی 90 ] [ 17:33 ] [ لقمان قمری ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

تعداد کل صفحات : 5 :: 1 2 3 4 5

درباره وبلاگ

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :